printlogo


یادداشت
در میان حاشیه‌نشینان ترلان‌دره تبریز
اصغر ایزدی جیران - انسان‌شناس

زمانی که موضوعات پژوهشی غیرمرتبط با مصائب عصر تاریک‌مان مثل فولکلور و فرهنگ سنتی و پروژه شادی برایم تمام شد، پروژه رنج را شروع کردم. آغاز پروژه رنج هم‌زمان بازگشتی بود به دوران کارشناسی‌ام در دانشگاه تبریز و انجام نخستین تجربه کار میدانی یا اتنوگرافی در میان حاشیه‌نشینان تبریز در پاییز 1384. پس از حدود 10سال، بعد از یک انحراف بزرگ، دوباره برگشته بودم به نقطه آغاز؛ به جایی از جامعه که درد می‌کشید. این روزها به خودم می‌گویم «انسان‌شناس شده بودی، اما زندگی درد بود».
تیرماه داغ 1394 بود؛ ترلان‌دره، از محروم‌ترین و صدمه‌دیده‌ترین محله‌های فقیر و حاشیه‌نشین تبریز. به زحمت از کوچه‌های صدپله‌ای بالا می‌رفتیم. گرچه خودم در آخونی، یکی از محله‌های فقیر تبریز، بزرگ شده بودم، اما این علوم‌اجتماعی بود که من را به جاهایی برد که شب‌ها دیگر نتوانستم راحت بخوابم. در خانه‌ها می‌نشستم و قصه‌ها را گوش می‌دادم. اطرافیانم متوجه شده بودند که افسرده شده‌ام. چند ماهی کار را متوقف کردم. دوباره برگشتم. زمین‌گیر شدن یا علیل‌شدگی اجتماعی، پیکره محله و همه خانواده‌ها را در بر گرفته بود. مردی کور و زنی تشنجی، با کودکی بر بالای همین کوچه‌های صدپله‌ای؛ اولین خانواده‌ای که دیدمشان. نه تنها جامعه بزرگ‌تر از آن‌ها بریده بود، بلکه فامیل‌ها هم با خویشاوند «کاسیب» (فقیر) قطع رابطه کرده بودند.
نوعی پوسیدن فردی و جمعی در بدن کلیت این محله‌ها جاری شده است. پیرزن جای فرش‌ها را با کارتن پوشانده بود. بوی تعفن آشغال‌ها و نم شدید دیوارها مریضش کرده بودند. بوی دردآور خانه‌اش مثل سیخی توی مغزم رفت و تا چند روز در نمی‌آمد. احساس کردم من هم مریض شدم. بی‌سرپرستی، مریضی، اعتیاد، تنهایی، بیکاری و... این‌ها دارند زندگی را می‌پوسانند. جان زندگی حاشیه‌نشینان تبریز عین خانه این پیرزن، خشک‌ و خالی است؛ روی زمین سفت اتاق، توی گردوخاک حیاط. «جان‌سیز دی» (بی‌جان است). طراوت زندگی خشکیده و خانه‌ها از آذوقه خالی‌اند. ردپا و اثر خشونت ساختاری با توزیع نابرابر قدرت در تاریخ چند دهه اخیر و به‌دنبال آن فقیرسازی گروه‌های عظیمی از روستائیان پیشین، بر خانه‌ها، بدن‌ها و زندگی‌های حاشیه‌نشینان کنونی حک شده است. سلب‌کردن قدرت یا توانایی بهبود خانه، بدن و زندگی، شکل خاصی از خشونت است که بر این مردمان به‌طور هر روزه اِعمال می‌شود.
هربار که از «ترلان‌دره» بیرون می‌آیم و می‌خواهم این حجم عظیم انباشت‌شده از محله‌های حاشیه‌نشین را در اتوبان پاسداران پشت‌سر بگذارم، باز سرم درد می‌کند. به فکرم می‌رسد که این مردمان و زندگی‌هایشان دهه‌هاست که فراموش شده‌ است. زنی گفته بود: «ائله بیل بیزی گورمیل‌لر» (گویی ما را نمی‌بینند). اگر هم روزهایی باشد که کار میدانی نکنم، هفته‌ای نیست که یک‌بار از اتوبان پاسداران و از جلو تپه «ترلان‌دره» نگذرم. تپه‌ها اذیتم می‌کنند. چرا به انسان‌شناسی و علوم‌اجتماعی چسبیده‌ام. راهی است برای فراموش‌نکردن، یادآوری‌کردن. آزاردادن خودم و خوانندگان کارهایم.
آتش می‌گیرم هربار که کلیشه «تبریز، شهر بی‌گدا» را می‌شنوم یا می‌بینم. هزاران نفر در محله‌هایی مثل «ترلان‌دره» از فقر در حال مردن هستند. مرگی تدریجی و بی‌صدا. اغلب خانه‌ها پُر بودند از حداقل یک بیمار. نگذریم از استرس که بیماریِ همه‌گیر فقرا و حاشیه‌ای‌شدگان است. چه اهمیتی دارد، شهر باید پاکیزه باشد. اما دیگر شهر بی‌گدا هم نیست. هر روز، در راه دانشگاه به خانه، زنی چادری بر سر یک چراغ‌قرمز می‌بینم. صورتش را با چادر پوشانده. هیچ معلوم نیست که کیست. دستمال کاغذی می‌فروشد. سطل آشغال‌های شهر نشان می‌دهند که جمعیت روز‌به‌روز از پاافتاده‌تر می‌شود. خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم یکی از هم‌محله‌ای‌های بچگی‌ام با چرخ‌دستی آشغال‌ها را سوا می‌کند. آخر ما تا همین یک سال پیش زباله‌گرد نداشتیم. ولی روز‌به‌روز زیاد می‌شوند.