محمد مرد 48سالهای است که به قول خودش از زمانی که یاد دارد ضایعات خریدوفروش کرده. میگوید: «این نانی است که پدرم توی کاسهام گذاشت. وقتی تصمیم به ترک تحصیل گرفتم پدرم من را پیش دوستش میبرد. با هم توی وانت میوه میفروختیم. بابام عشق وانت بود. بعد از چند وقت خودش برایم وانتی خرید و گفت حالا نوبت کار کردن خودت شده است. جالب اینجاست که آن زمان من گواهینامه رانندگی هم نداشتم. چند وقت برای این و آن بار بردم تا گذرم به خیابان شوش افتاد و با یکی از گاراژدارهای آنجا آشنا شدم و دیدم درآمد خوبی دارد. مشتریهای بیشتری پیدا کردم و برای خودم کاروکاسبی راه انداختم. خریدوفروش ضایعات راحتتر و کمدردسرتر از حملونقل بار است. این کار خودش یک هنر است. باید حتما مغز اقتصادی خوبی داشته باشی تا از دلش چیزی بیرون بیاید. آن مثل معروف که میگوید «هنر در ارزان خریدن است» در کار ما صدق میکند. البته من بیشتر ضایعاتی را میخرم که مشتریهایم به آنها نیاز دارند. گاهی میشود که یک روز تمام میگردم تا چیز خاصی پیدا کنم که مشتری آن را لازم دارد.
اما در این بین وسایلی هم هست که خریدشان خالی از سود نیست و ما هم که از پول بدمان نمیآید. برای من اینجور زندگی کردن سخت نیست. دروغ نگویم از کار لذت هم میبرم، چون چموخمش را بلدم اما شاید زن و بچهام از این کار راضی نباشند. گاهی که به آنها فکر میکنم ناراحت میشوم اما این هم بالاخره یک زندگی است و ما هم انتخابش کردهایم و پای لرزش هم مینشینیم. مسئلهای که در این کار رنجم میدهد نگاه مردم است؛ انگار ما ملکه عذابشان هستیم. البته این هم جزئی از زندگی ماست و نمیتوانیم کاری کنیم. گاهی وقتها به این فکر میکنم که جملههای جدیدی برای گفتن پیدا کنم اما باز هم مجبورم دنبال همان جملههای ساده باشم که تبدیل شده به زبان مشترک همه ضایعاتیها. البته من صدای خشنی ندارم اما پشت بلندگوهای خربزهای استاد آواز هم بخواند صدایش مثل من میشود. اما این که زندگیات باید اطراف شهر و میان ضایعات و زبالهها بگذرد اصلا خوشایند نیست.
آخر و عاقبت کار ما هم هیچی نیست. آخرش هشتت گرو نهات میشود. یکی از مهمترین مسائل این است که تا جایی که میتوانیم باید جنس را ارزان بخریم. در این بین ممکن است حلال و حرام قاطی شود. بارها شده که برای خرید جنسی تا جایی که توانستهام توی سر مال فروشنده زدهام اما بعدش عذاب وجدان گرفتهام.
خداییاش کدام آدم عاقلی دوست دارد این جور عین ما لباس بپوشد؟ نمیدانم اگر روزی بچهدار شوم بچهام کنارم راه میرود یا نه؟ یک بار عروسی دعوت بودم و کار تخلیه ضایعات طول کشید، با همین لباسها رفتم عروسی. نگاههای سنگین آدمها خیلی برایم گران تمام شد. خلاصه این هم شغل ماست. اما حکایت روزهای تعطیل چیز دیگری است. کار ما در این روزها خیلی بیشتر و مهمتر است. چون در روزهای عادی مردم سر کارند و کسی خانه نیست.
اما روزهای تعطیل همه در خانه هستند. بلندگو خربزهای را دستم میگیرم و با صدای بلند فریاد میزنم. صدای فحش و ناسزای مردم از پشت پنجرهها میآید. یکی نیست بگه آخه لامصبا من هم دارم کارم را میکنم! چه کار کنم شما از خواب بیدار شدید؟ تا حالا چندبار به خاطر همین با مردم درگیر شدم. یک بار هم دستم شکست. به خدا من مردمآزار نیستم، ولی از این راه نون میخورم!»
«این روزها همه چیز اینترنتی شده، ضایعاتی هم اینترنتی شده! کاروکاسبی ما هم از رونق افتاده. تو اینترنت میگردن، یه زنگ میزنن و کارشون راه میافته. بچههای محل همه از نونخشکی به ضایعاتفروشی رسیدن. درآمدش خوبه انصافا. مناطق تجاری و اداری شرایط بهتری برای کار ما دارد، چون بیشتر واحدهایش اداری است و وقتی ما فریاد میزنیم فحشمان نمیدهند. البته خیلی صدای بلند برایشان مهم نیست. روزی ما دست خداست. بعضی روزها ۵۰ تا ۱۰۰ تومان درآمد داریم، بعضی وقتها هم هیچی. ولی هستند کسانی که از راه ضایعاتفروشی پول و پلهای به هم زدهاند و برای خودشان خانه و ماشین و ملک و املاکی راه انداختهاند. ما اینها را هم میبینیم و میگوییم خدا بزرگه.»