printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-142
رنج خودخواسته...
مسعود مشایخی

هوای صبحگاهی حتی باوجود شرجی‌بودن هم دلپذیر است. هوای نمناک، با نسیمی ملایم، خنکی لذت‌بخشی دارد و چمن‌های وسط بلوار جلو ساختمان در حال ساخت، تفرجگاه دل‌انگیزی برای کارگران ساختمانی ایجاد کرده. کارگرها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. بعضی از آن‌ها تکه‌های یخی در نایلون پلاستیکی از خانه آورده‌اند تا از تشنگی در امان بمانند. آبسردکن پایین ساختمان، که اهدایی یکی از اهالی محل و برای شادی روح پسر مرحومش گذاشته‌شده، کار خیلی از کارگران را راحت کرده. اما پایین‌آمدن از طبقات بالایی ساختمان برای خوردن آب، زمان و انرژی زیادی از آن‌ها می‌گیرد و آوردن یخ برای راحتی خود آن‌هاست. کم‌کم صدای ابزار و ادوات ساختمانی به هوا بلند می‌شود و نوید یک روز کاری سخت و گرم را می‌دهد.
آدم‌ها با تفاوت‌های ریزودرشتی که با هم دارند، گاهی دردهایشان مشترک است. دردهایی که اکثر مواقع، مسبب آن، خودشان هستند. مثلا حسین یکی از آن آدم‌هایی‌ است که در قصه زندگی پرملالش رد پای خودخواهی و خوش‌گذرانی و بی‌مسئولیتی در آن پررنگ است.
حسین، اندامی تپل و شکمی برآمده دارد. آثار به‌جای مانده از روزهای پُر شر و شور جوانی روی صورتش، چهره او را غلط‌انداز کرده. دلش اما برخلاف چهره ناهموارش، صاف و ساده و یک‌دست است. در عهد شباب، برای خودش یال و پیلی داشته. خطوط ناموزون روی صورتش یادگار همان دوران زندگی‌اش است. گاهی پشیمانی از گذشته، هیچ دردی را درمان نمی‌کند. دلی را خوش نمی‌کند و یار را بر‌نمی‌گرداند. روزهایی را به خاطر می‌آورد که گوشش به حرف‌ حساب هیچ‌کس بدهکار نبود. همه زندگی‌اش گردش و عیش و نوش با دوستان بود و تنها چیزی که برایش مهم نبود، آرامش و آسایش نداشته زن و فرزندش. یک روز صبح، بعد از بیدارشدن از خواب، دیدن یادداشت روی میز صبحانه، میخکوبش کرد و از خواب غفلت بیرونش آورد. اما دیگر دیر شده بود. او تصمیمش را گرفته و بین آن‌ها، فرسنگ‌ها فاصله افتاده بود. آن‌قدر عرصه برایش تنگ‌شده بود که عطای زندگی مشترک و خانه و کاشانه و حتی دختر چهارساله‌اش را به لقایش بخشیده و شبانه رفته بود. دادخواست طلاق که درِ خانه آمد، تمام امید برگرداندن یار به یأس و ناامیدی تبدیل شد.
حسین از همان روز، قامتش خم شد و سر به ‌زیر آورد. تا جایی که حتی اگر کسی با او گلاویز هم می‌شد، خودش را کناری می‌کشید و سکوت اختیار می‌کرد. از دوستان ناباب برید و به ساختمان در حال ساخت آمد و شد یک کارگر ساختمانی منضبط و بی‌سروصدا. اما همه این استحاله‌های فکری و رفتاری، باز هم باعث پایان جدایی نشد. حسین هر صبحِ زود، دست دختر پنج‌ساله‌اش را می‌گیرد و خانه‌های اقوام می‌گردد تا دخترش را آنجا بگذارد و پایان وقت کار روزانه، به دنبالش برود. حسین روزگار سختی را می‌گذراند. روزگاری که مسبب سختی‌هایش خود اوست. تکبر، خودخواهی و خوش‌گذرانی‌هایش به همین سادگی آشیانش را از هم پاشید و دختر خردسالش، فرزند طلاق شد.