printlogo


زیر پوست شهر-147
زیر طاقی‌های خسته بازار تهران
نسرین ظهیری

بازار تهران جمعه‌های مهربانی دارد. بازار تهران جمعه‌های غریبی دارد. حجره‌ها بسته‌اند. کرکره‌های پیر، خسته نگاهمان می‌کنند. آدم‌ها نیستند و نیستند. این دالان‌های پیچ‌درپیچ که در هم فرو می‌روند، زیر طاقی‌های پرشکوه تازه پیدا می‌شوند. نور آفتاب تابستان از  دایره‌های طاقی، ریخته وسط بازار کهنه. دایره، دایره، دایره. نور، نور، نور. پا می‌گذاریم روی دایره‌های ممتد. راه می‌رویم.
دروازه تیمچه‌های تودرتو خسته‌اند. همه تیمچه‌های تودرتو  بسته‌اند. حالا که دیگر از ازدحام آدم‌ها، باربرها، مشتری و فروشنده خبری نیست، می‌شود  ایستاد و نگاه کرد قامت فرتوت لنگه دروازه‌ها را. دروازه‌های غبطه‌برانگیز. پنجره‌های چشم‌نواز و خطوط گچ‌بری‌های مسحورکننده این طرف و آن طرف. بازار فرش فروش‌ها ،تیمچه لوازم خانگی، عطاری‌ها. هیچ‌کس نیست. تنها صدای قدم‌های کارگر خسته‌ای می‌آید که گاهی می‌پیچد زیر طاقی‌های پژمرده .
نه، بازار تهران، وسط ظهر جمعه بازار نیست، معماری رازآلود و غریبی است که انگار خودش را میان شلوغی و همهمه و بده‌بستان بقیه روزها قایم می‌کند. معماری که انگار تاریخ مصرفش هرگز تمام نمی‌شود و آدم‌ها را با خودش می‌برد به جهان گذشته‌ها. آن وسط‌ها از میان پنجره قشنگی، صدای آواز قدیمی می‌ریزد بیرون و بساط سکوت وهمناک، اما خواستنی، بازارچه را برمی‌چیند. می‌ایستیم زیر پنجره. سر بالا. پنجره بازمانده از خیل پنج‌دری‌های عشوه‌گر آن روز هست. کولری امروزی  زوزه  می‌کشد و  قشنگی پنجره را زشت می‌کند. یا‌کریم‌ها بالای پنجره زندگی مسالمت‌آمیزی با کولر قراضه دارند انگار. نگهبان بازارچه دارد خستگی دَر می‌کند. زندگی می‌کند وسط طاقی تاریخی بازار تهران. درست وسط زواردرفتگی پنجره و طاقی. صدای قدم می‌آید. ضعیف و نرم و آهسته. قدم‌های شرمنده زنی پیچیده در چادر از کنار حجره‌های بسته می‌آید و نورهای دایره دایره‌ای کف بازار، هی خاموش و روشن می‌شود. می‌رسد زیر پنجره. صدا می‌زند: «روشن، آهای روشن آقا.» صدای آواز قدیمی می‌رود. روشن‌ آقا سر می‌کشد و زنبیلی پر از غذا را با طناب می‌دهد پایین. حرفی اضافه ردوبدل نمی‌شود. گویا کار هر روز است و نیاز به کلام نیست. زنبیل قرمز همراه زن سیاه چادر، توی نورها گم می‌شود. کسی و زنی سهم امروزش را از بازار پیر و خسته تهران می‌برد.