شب بود. بهار بود. بازی با مراکش را برده بودیم. مردم خوشحالی با دلیلی داشتند. خودش را به زحمت از میان انبوه مردمان شاد، میکشید بیرون. خوشحالی، میدان منیریه را قشنگ کرده بود. جیغ و فریاد از جماعتی برمیخاست که دستافشان و پایکوبان میدان قدیمی را شادمان کرده بودند. دخترک شاخهگل آفتابگردان بهدست، کنار ایستاده بود و مردم را آرام میپایید. شوق جمعیت گاهی در نگاه او هم میدوید. دستش را حائل آفتابگردان کرده بود تا سیل جمعیت پرپرش نکند. شب بود و آفتابگردان داشت کمکم میخوابید. آنکه منتظرش بود سر رسید؛ جوانی مو تاب داده و زلف افشان. آفتابگردان را که دید خندید. چیزی گفت که میان صدای جمعیت خوشحال، نشنیدم. دختر اما بلند سخن میگفت. شرم در نگاهش میشکست و شرم بازتابشده در نگاه پسر متکثر میشد. دختر که زیبا بود و شوق و شرم زیباترش میکرد، گفت: «شرط را تو بردی. قول داده بودم برایت گل بیاورم اگر حرفت درست از آب درآید، من باختم.» پسر بلندتر اینبار گفت: «کاش همه باختها همینجور باشد، بقیه راخوشحال کند.» او گفت: «اگر کارم درست شد میام خواستگاری. اما بابام میگه تا کار درست و درمون نداشته باشی من نمیرم خواستگاری دختر مردم.» دختر چیزی گفت که نشنیدم. شاید دلداریاش داد تا جوان درمانده را آرام کند. دختر دستش را بلند کرد سمت جمعیت و پایکوبی جمعیت وسط میدان را نشان داد. پسر قد کشید و روی پنجهها بلند شد. حواسش پرت شد گل آفتابگردان میان سیل جمعیتی که تازه میآمد گرفتار و گلبرگهایش پخش زمین شد. دختر به زمین و گل پرپرشده نگاه کرد. جمعیت پا میگذاشتند روی گل. نگاه پسر شرمسار بود. همهمهای شد؛ جمعیت به هم گره خورد. گرهکور که باز شد از دختر و پسر خبری نبود. چیزی از آفتابگردان غمگین باقی نمانده بود. شب بود و بهار بود. آدمها خوشحالی با دلیلی داشتند. جمعیت میقلید و پیش میرفت. آفتابگردانی مرده بود و دختر و پسری نبودند. بازی را برده بودیم و این انتهای جهان بود برای ما که نشستهایم به امید خرده شادیهای ممکن.