آسانسور از طبقه هفتم میرسد به پنجم. خانم مافی با واکر و به زحمت میخواهد وارد شود. پاهایش فرمان نمیبرند انگار، به زحمت خودش و واکرش را میکشاند تو و جلو بستهشدن در را میگیرد. لپهایش اناری سرخ رسیده در بهار. دست میگذارد روی دستهایم و میگوید: «دیدی مرد. همه میمیرند. آخرش مرگ زورش به همه میرسد.» میگویم کی رفته به رحمت خدا؟ پیرزن میگوید: «ناصرخان، ناصرخان ملک مطیعی.» میافتم توی نگاه پیرزن. چشمهایش تله دارند. چیزی دارد توی چشمهایش میجنبد. رگهای دستش ور میآیند. آسانسور میرسد همکف، پیرزن با همان بدبختی که سوارشده با همان درد میآید. ول کن دستهایم نیست. میگوید: «بیا بشین روی این پلهها» میگویم یک جور میگویی ناصرخان انگار از نزدیک او را میشناختی. مینشینیم روی پلهها. پیرزن شروع میکند. بیوقفه، ریتمدار و پرنفس. از روزگار ناصر ملک مطیعی میگوید. از آن وقتها که سیمای او و چشمهای ناگزیرش و شانههای پر پهنایش و کلاهش دل میبرده از دخترکان نورسیده. تعریف میکند که چطور یک دل نه صد دل عاشق سینهچاک ناصرخان پرده سینما بوده و چطور به خاطرش دل به دل هیچ مردی نداده. یک به یک توضیح میدهد که جلو پدر و مادرش که نمیفهمیدند چرا به خواستگارها جواب رد میداده، ایستاده و قید خانه بخت را زده. خانم مافی قشنگ تعریف میکند آن موقعها را. میگوید ملک مطیعی کم کم رفت نشست توی روح مردهای ایرانی. همه غیرتیشده بودند. چشمهایشان، سیبیلهایشان و راه رفتنشان شد عینهو ناصرخان. میگوید: «از دیشب که گفتهاند رفته به رحمت خدا، دوباره دل توی دلم نیست. یاد آن روزها افتاده. توی این گوشیها فیلمش را گذاشتهاند، صدبار دیدهام. کاش عشق یک جایی تمام شود. آدمها پیر که بشوند عشقشان پیر نمیشود، میدانستی؟» نمیدانم. دست پیرزن را میگیرم و با هم میرویم. پیرزنی که دلدادگیاش همین دیشب سر واکرده دوباره .