دخترم تازهوارد 10ماهگی شده بود؛ نه ماه و چهار روزش بود که علیرغم توافق ضمنی که با مدیریت دلسوز آن روزهای کاریام کرده بودم و اجازه داشتم تا یکسالگی فرزندم، در خانه بمانم و دورکاری کنم، همه چیز تغییر کرد و من فقط 48ساعت فرصت داشتم تا آماده حاضرشدن پشت میز کارم بشوم. زمان کوتاهی بود و تقریبا هیچ راهحلی برای نگهداری از کودکم نداشتم؛ نه فرصتی برای انتخاب مهدکودک و سپردن او به آنجا وجود داشت و نه پرستار قابلاطمینان و اعتمادی میشناختم. مادربزرگهای «باران» هم در دسترس نبودند تا او را به آنها بسپارم. انتخاب دیگری پیشرویم نبود، یک راه مانده بود تا هم شغلم را از دست ندهم و هم کودکم را از آسیبهای احتمالی دور نگه دارم؛ همراه کودکم راهی دفتر روزنامه شدم!
تصویر آن روزهای پرتلاطم مادری که هر صبح با یک کودک شیرخوار در آغوش، توی اتاق و پشت میزم حاضر میشدم و همه سعیام را میکردم که خللی به کار وارد نشود، بیشباهت به تصویر زنان روستایی نبود که کودکشان را با مهارتی خاص روی کمر میبندند و سر زمین و زراعت حاضر میشوند. من هم با یک کودک نه ماهه باید مینوشتم و کار میکردم. سخت بود، بگذارید با صراحت بیشتری بگویم سختی و دشواری آن روزها قابل مقایسه با هیچ دوره سخت دیگری در زندگیام نبود، حتی روزهای تلخ بیماریهای گاهوبیگاه یک نوزاد شیرخوار. باران در پناه من بود، تجربه لذتبخش مادری ادامه داشت، اما من پایینترین سطح شادی و آرامش را تجربه کردم. در کنار همه آن لحظههای پرتبوتاب، بزرگترین چالش ذهنی من در آن روزها، تفاوتهای مسئولیتی من و همسرم در قبال دخترمان بود. میدیدم که در کنار دشواریهای شبانهروزی من، همسرم بیهیچ اضطراب و نگرانی برای از دستدادن شغل یا پایگاه اجتماعیاش و با مسئولیت به مراتب کمتر از من، در خانه لذت پدرشدن را تجربه میکند و به جای غرقشدن در اقیانوس عمیق و گاه ناامن و پرخطر مسئولیتهای مادری در سطح آبهای گرم و لذتبخش پدربودن شنا میکند و این مرا غمگین میکرد. بعد از دو، سه ماه که باران یکساله شد، مصمم به جدایی از او شدم و یکی از مادربزرگها زحمت نگهداری از او را پذیرفت و کودکم برای چند ساعت در روز از من جدا شد. بعد عبور از آن روزهای سخت، فرصت بیشتری برای شناخت دقیق پیچوخمهای سازنده این جدایی پیدا کردم. میفهمیدم که در ساعات جدایی و دوری از کودک شیرخوارم فراغت و آرامش هر چند اندک، اما مطلوبی برای انجام برنامههای شخصی خود دارم. حس میکردم استقلال فردی به کما رفتهام، دوباره احیا شده و همین، انرژی مضاعفی برای بودن کنار باران و بهتربودن در جانم باقی میگذاشت.
درک میکردم وجه مادرانه من در لحظههای جدایی از باران تا چه اندازه زنده و شاداب میشود و چگونه غبار خستگی بیحدی که از مراقبتهای دائم یک کودک به یک زن منتقل میشود، زدوده میشود و من با وجود خستگی ناشی از کار با چه اشتیاق و انرژی بیپایانی برای دیدن باران میشتافتم.
اطمینان دارم که دلایل علمی و زیستی متقنی در افزایش یا کاهش هورمونها در بدن مادر و پدر وجود دارد که سطح آرامش و لذتها را در ابعاد وجودی زن و مرد تعیین میکند. میدانم که من به اندازه همه آن دشواریهای مادریکردن، لذتهای عمیقتر، بیشتر و چند وجهیتری را نسبت به پدر کودکم تجربه کردهام، اما هیچکدام از این بایدهای علمی و پزشکی، نمیتواند بیاهمیتی موضوع استقلال فردی یک زن را وقتی مادر میشود و اینکه حفظ و بقای این استقلال چه تاثیر شگرفی در روند مادریکردن او میگذارد، از نگاه قانونگذاران جامعه ما دور بدارد.