دلمشغولیهای آدمها خیلی با هم متفاوت است. غمها و شادیهایی که برای عدهای دیگر، شاید تا این حد، واجد عکسالعمل نباشد. مثل غمی که این روزها در سینه اسماعیل نهفته است. غمی بزرگ و جانکاه برای او. لاغراندام است و نحیف. اما پرتلاش و سختکوش. فن و تخصصی در کارهای ساختمانی ندارد. در واقع کشش و توانایی یادگیری آن را ندارد، اما کارهای سنگینی مثل جابهجاکردن مصالح را با سرعت هر چه تمامتر انجام میدهد. بابت این کارها هم که پول زیادی نمیدهند و درآمدش ناچیز است. عیالوار است و چهار بچه قدونیمقد دارد. تنها شانس زندگیاش، زمین بزرگی است که خانه پدریاش روی آن ساخته شده. او هم مثل بقیه خواهر و برادرها، گوشهای از آن، اتاقی بهعنوان سرپناه درست کرده تا از شر اجارهدادن درامان باشد، اما با همه این مواهب، امورش خیلی سخت میگذرد. اسماعیل، دوچرخهای داشت که از دایی مرحومش برای او به یادگار مانده بود. دوچرخهای که هر قسمتش از جایی بود و رنگهای مختلفی داشت. گذشت روزگار، زنگاری بر آن پاشیده بود و خبر از سالها خدمت بیمنتش میداد. همیشه آن را جلو ساختمان، توی جوی آب پارک میکرد. تا اتمام کار، چند مرتبه به آن سر میزد تا از بودنش مطمئن شود. چند روز قبل، در همین سرکشیهای معهود و متعدد، با جای خالیاش مواجه شد. دزد از خدا بیخبر، دوچرخه اسماعیل را، درست جلو چشم بچههای ساختمان برده بود. شاید باورتان نشود، اسماعیل بهقدری از این اتفاق شوم شوکه شده بود که قدرت تکلم نداشت. وقتی صحبت از تفاوت دغدغهها پیش میآید، منظور همین است. دوچرخهای که شاید برای خیلی از ماها، چیز بیارزش و ناقابلی است، برای اسماعیل مثل یک پا بود. با دزدیدهشدنش، انگار یکی از پاهای اسماعیل را از او گرفتهاند. میگفت«اگر دوچرخهام پیدا نشود، شاید دیگر به سرکار نیایم. باید کاری نزدیک خانهام پیدا کنم.» در توانش نیست دوچرخهای بخرد و هزینه کرایه تاکسی هم به مخارجش افزوده شود. از همان روز، گوشهای غمبرک زده به فکر فرو میرود. گاهی زیر لب نفرینی به دزد بدجنس میکند. فعلا بچهها جورش را میکشند و او را به خانهاش میرسانند. اما همه بچههای ساختمان، اسماعیل بامعرفت را دوست دارند و شاید تا چند روز آینده سورپرایزش کنیم.