printlogo


رویاها و کابوس‌ها
داستان یک زندگی نسبتا عاشقانه
نگار مفید

فیلم‌های اکران‌شده در سینماها تم اجتماعی پیدا کرده‌اند، مخصوصا همزمان با فصل تازه اکران که «لانتوری» و «امکان مینا» به برنامه نمایش سینماها اضافه شده‌اند. دو فیلم پرسروصدای جشنواره گذشته، که یکی همچنان به جاروجنجال ادامه می‌دهد و دیگری در سکوتی مطلق نمایش خود را آغاز کرده است. البته نه آنکه «لانتوری» دلیلی ‌جز تحریم فیلم از سوی حوزه هنری برای سروصدا داشته باشد، اما به هر حال جنجال، جنجال است. حوزه هنری اعلام کرده «لانتوری» را در سینماهای زیرمجموعه‌اش به نمایش نمی‌گذارد. همان‌طور که گفته‌اند «فروشنده» را در این سینماها اکران نمی‌کنند. داستان آنقدر تکراری است که آدم‌ها حساسیتی به خرج ندهند و بدانندراه و رسم مستقل سینماهای حوزه هنری، همیشه هست و وجود داشته و مهم‌ترین سینمایشان که سینما آزادی است، هر فیلمی را نمایش نمی‌دهد.
با این حال قرار نیست از حاشیه‌های اکران بنویسم، این سکوت مطلق در حاشیه «امکان مینا»، فرصتی است برای گپ زدن درباره‌اش، فرصتی استثنایی، پیش از آنکه چرخ اکرانش تند بچرخد و آدم‌ها در مواجهه با بخشی از تاریخ این کشور، با بهت و افسوس به دوروبرشان نگاه کنند. «امکان مینا» در ظاهر و تا همان دقایق نخستین آغاز فیلم، یک داستان عاشقانه است که در بستر زمانه‌ای پرجنجال روایت می‌شود. 
همسر خوب خانه که در کنار مرد زحمت‌کش و پرشروشورش زندگی می‌کند. کمی ترس از آن روزها که صدای موشک و آژیر حمله هوایی می‌آمد و کمی بوی قورمه‌سبزی که فضای فیلم را اشغال کرده. آغاز فیلم شبیه ورود به داستان‌های ساده و آرامی است که دو دهه پیش دقیقا زندگی‌های ما بود. اما دقیقا زمانی که فکر می‌کنی چقدر شبیه به ما است، چقدر خودمانیم، چقدر داستان خوب پیش می‌رود، چقدر خیابان‌ها را خوب درآورده‌اند و حتی خانه‌های دهه 60 را بازسازی کرده‌اند، فیلم به مسیری دیگر می‌رود. رازهایی برملا می‌شود که ثانیه به ثانیه از شخصیت‌های اصلی بیشتر احساس دوری می‌کنی و کمتر دستت می‌رود با آن‌ها احساس همراهی کنی. حتی اگر غرق در فیلم شوی، باز هم ممکن است نسبت به همه‌چیز بدبین شوی. حتی به طراحی صحنه و لباس، حتی به خانه‌های قدیمی، حتی به خیابان‌ها. این‌طور است که در مواجهه با یک داستان نسبتا عاشقانه، تو می‌مانی و سوال‌هایی بزرگ‌تر و انتظار جواب‌هایی پیچیده‌تر. نه به این سادگی که در فیلم آمده است.
«امکان مینا» روایت دوره‌ای از تاریخ معاصر ایران است که برخی از وابستگان به گروه‌های خاص فکری، در شهر زندگی می‌کردند و ممکن بود همسایه کناردستی‌تان باشند. همسایه‌ای که برایش یک کاسه آش می‌برید یا آن همسایه که همیشه برایتان نان تازه می‌آورد. دست گذاشتن روی آن مقطع تاریخی که کمتر کسی درباره‌اش سوال‌های تصویری می‌پرسد و حالا در این فیلم امکان طرح پیدا کرده‌اند. اما همین نخستین بودن سوژه و دست گذاشتن روی سوژه حساسی که از آن صحبت می‌کنیم، «امکان مینا» را تبدیل به فیلمی کرده است که یک پایش لنگ می‌زند. در اوج و کشاکش داستان، پیام اخلاقی صادر می‌کند و برای دوری از سوال‌های بزرگ و حیاتی، با سوال‌هایی ساده ذهنت را از جریان اصلی پرت می‌کند.
اما وقتی از «امکان مینا» صحبت می‌کنیم، می‌توانیم باز کردن پرونده آن فصل از تاریخ ایران را به نام کمال تبریزی سند بزنیم و از شجاعتش بنویسیم و از جسارتش. از شجاعت و جسارت مطرح کردن حرف‌هایی که بی‌طرفانه به زبان آوردنشان کار خیلی سختی است.
به همین خاطر اگر از میان تمام فیلم‌های در حال اکران، حتی پرسروصداترین‌هایش، دست گذاشتیم روی این سکوت مطلق در حاشیه «امکان مینا» به این خاطر است که فیلم را ساخته‌اند تا دیده شود و امیدوارند با جنجال‌های حاشیه‌ای مانع دیده شدن فیلم خودشان نشوند. از این منظر، اگر به روزهای دهه شصت، به آدم‌هایش، به فرهنگش، به استرس‌های خبری‌اش فکر می‌کنید و همچنان دغدغه‌تان به حساب می‌آید، می‌توانید به سراغش بروید و روایت یک زندگی نسبتا عاشقانه را ببینید. زندگی عاشقانه‌ای که سایه شک و تردید و درنهایت خیانت هیچ‌وقت از روی آن کنار نمی‌رود.