قلب طوطیخانم سوراخ شده. آمده تهران برای دوا و درمان. قالیچه یکمتری دستباف خودش را آورده سوغات. روی لچکهای قالی، قلب سرخی بافته شده؛ امضای همیشگی طوطی، روی همه دستبافتهایش.
طوطی، همسایه بچگیهایم بود. زنی چهارشانه و بالابلند، با بینی کشیده و عقابی. چشمهایش، گاهبهگاه از پشت این کوه، طلوع میکرد. آنروزها «جای خالی سلوچ» میخواندم و مرگان دولتآبادی من را یاد طوطیخانم میانداخت. سرخ و سفید بود. به رسم و قاعده، زنی شهرستانی و قشنگ بود. زیباییاش، شهرزده نبود. فرش میبافت. جلد و زرنگ؛ صدای شانه فرشبافیاش، تا خانه ما میآمد. حالی داشت طوطیخانم. عاشق بود یا نه را نمیدانم، اما مشمرتضی که از ته کوچه میآمد، طوطی گونههایش گل میداد. مرتضی، شوهر طوطی، غروب از دروی گندم میآمد. خسته و گردآلود و پر از کاه، پر از خاک. دراز میکشید توی حیاط، کنار شمعدانیها. طوطی، پاهای مرد خسته را میگذاشت روی دو بالش. ترکهای عمیق پای مشمرتضی، چاه ویل بود. طوطی، کف پاهای مرد را با دستمال نمداری پاک میکرد، بعد با روغنسیاه، ترک پا را پرمیکرد و همانطور که درحال تیمار مردش بود، قربان صدقه او میرفت: «بلاگردون اسمت. دردت بره به جون گرگای بیابون. طوطی بمیره برای دردت، غمت نصیب دل من. کور شم نبینم این کف پا رو. کلاغای سیاه دردت رو ببرند ...» قربان صدقه طوطی، شده بود تکهکلام هممحلهایها. محبت بکر طوطیخانم و مشمرتضی، در لابهلای اتفاقهای روزگار، توی سختی جمعوجورکردن بچهها، گم نمیشد. همسایهها به عشق آنها عادت کرده بودند و به قربان صدقهرفتنهای طوطیخانم.
حالا مشمرتضی، عمرش را داده به شما؛ از مرض دیابت. قلب عاشق طوطیخانم، سوراخ شده، اما هنوز اسم مشمرتضی که میآید، گونههایش گل میدهند. طوطیخانم، پیر شده و خاطرخواهیاش، جوان. نشستهام روی قالیچهاش، کنار قلب سرخی که بافته، او نگاه میکند به باران پرزور تهران: «خبر داشتی جون مشمرتضی بود و جون بارون؟ خیلی کیف میکرد وقت بارون.» سرش را از پنجره میکند بیرون؛ باران میزند و گونههای طوطی، گل میکند.