وقتی دیدم کنار خیابان ایستاده و دستش را روی پیشانیاش گذاشته و به عبور و مرور آدمها نگاه میکند، اصلا فکر نمیکردم که قرار است سفره دلش را برایم باز کند. با خودم گفتم یکی از کارگرهای ساختمانی است که برای کار، زیر پلچوبی ایستاده تا کسی بیاید و او را با خودش ببرد. اما همین که اولین ماشین آمد و سر مبلغ با هم به توافق نرسیدند، گوشه خیابان نشست و شروع کرد به گریهکردن. آدمهای اطراف، برایشان مهم نبود؛ چون این روزها در شهر از این تصاویر زیاد میبینند و دیگر اعتنایی به آنها نمیکنند. شاید چون میترسند کسی دامنشان را بگیرد و از آنها طلب پول کند. اما محمد، خیلی زود لب به سخن باز کرد و از زندگیاش گفت. لیسانس عمران داشت و به هر جایی که برای کار مراجعه کرده بود، دست رد به سینهاش زده بودند و از آن به بعد، به اجبار، برای کارگری گوشه خیابان میایستد. گفت: «پدرم یک کارگر معمولی فصلی ساختمانی بود و متاسفانه هنوز هم با اینکه سن و سالی از او گذشته، همان کارگر فصلی ساختمانی باقی مانده است. اما بیکاری و مشکلات، دلیلی نبود برای اینکه من تسلیم شرایط ناعادلانه زندگی شوم. در خانواده ما، تنها یک نفر تصمیم گرفت تا برای تحصیل در دانشگاه اقدام کند و آن یک نفر، من بودم و سایر برادرهایم، وارد کار ساختمانی شدند و بعد از چند سال کارگری، حالا دیگر مهارتی پیدا کردهاند و مشغول بنایی، کاشیکاری و کارهایی از این قبیل هستند و در تمام مدتی که من مشغول تحصیل در دانشگاه و انجام خدمت سربازی بودم، کمک من بودند. سرانجام توانستم در کنکور سال ۱۳۸۳ در گروه علوم انسانی و رشته مهندسی عمران دانشگاه تهران قبول شوم؛ هم خودم خوشحال بودم و هم خانوادهام و هم اقوام و فامیل؛ همه از این اتفاق، امیدوار شده بودند. ولی دیری نگذشت که مشکلات، یکی پس از دیگری نمایان شدند. رشته ما رشته پرخرجی بود و من با هزار زحمت برای خرید لوازم دانشگاه اقدام میکردم. آنقدر پروژههای دانشگاهی قبول کرده بودم که چشمهایم ضعیف شده بود و هیچجا را نمیدید. اما سرانجام توانستم مدرکم را بگیرم و اولین فرد خانواده باشم که لیسانس دارد. اما دریغ از کار. هر جایی مشغول میشدم، بعد از چندماه، حقوقم را نمیدادند یا ورشکست میشدند یا احتیاج به پارتی داشتند. حالا با خودم میگویم کاش من هم مثل برادرهایم، سرم را پایین میانداختم و فکر قهرمانبازی و مدیریت و کسب علم را در سرم نمیپروراندم؛ من تمام تلاشم را کردم تا بلکه به جایی برسم و حالا که موقع بهثمرنشستن تلاش و امیدواری است، چیزی جز حسرت و پوچی نصیبم نشده.»
محمد، هر روز برای کارگری، کنار خیابان میایستد و وقتی از دفترهای مهندسی عمران عبور میکند، حسرت میخورد. دوباره کنار خیابان مینشیند و دست روی پیشانیاش میگذارد؛ میگوید: «برادرهایم هم حاضر نیستند من را همراه خودشان به بنایی ببرند. میگویند تو درسخوانده هستی، برو یک کار درست و حسابی پیدا کن. البته برای خودم هم سخت است؛ اینکه با آن همه سختی، درس خواندهام و حالا بخواهم راه آنها را بروم.»