printlogo


رویاها و کابوس‌ها
مغناطیس رویاپروری
نگار مفید

برادر کوچک‌تر من، بیست‌ساله که بود، با دوست صمیمی‌اش می‌نشستند و رویاپروری می‌کردند. ایده‌هایشان برای زندگی بهتر به جاهای باریک ختم می‌شد، غر می‌زدند و ایده‌هایشان را به هم می‌گفتند و از میان تمام ایده‌های جهان عجیب‌ترین‌هایش را برای اجرایی کردن انتخاب می‌کردند. یعنی آن‌ها می‌دانستند چطور می‌شود در جاده چالوس با ترمزدستی ماشین را نگه داشت و سر پیچ‌های خطرناکش با دریفت ماشین را جمع کرد. خودشان دقیقا همین را می‌گفتند؛ جمع کردن ماشین! موقع دانشگاه رفتن، تقریبا مو از سر تک‌تک استادهایشان می‌کندند، عادت داشتند برای نرفتن به کلاس‌ها برای استادهایشان دلایل بی‌شمار و بی‌منطق بیاورند و با کارهای عملی، نبودنشان را جبران کنند. و خب تمام کلاس‌ها را که نمی‌شود با کارهای عملی جمع کرد! آنجا برایشان منطق جمع کردن مطرح نبود، منطق زبان‌بازی حکمرانی می‌کرد. از آن‌ها اگر بپرسید، جهان جای بهتری بود اگر به جای پرایدهای قدیمی، ماشین مدل بالاتری دستشان می‌رسید. حتی در مواجهه با پلیس هم منطق خاص خودشان را داشتند، همکاری می‌کردند تا پس‌فردا اگر یک روزی یک وقتی دچار بحران شدند، پلیس آنها را بشناسد.
یعنی در شرایطی که تمام آدم‌های جهان ترجیح می‌دهند آن‌چنان در چشم پلیس نباشند، این‌ها دقیقا خلاف جهت حرکت می‌کردند، اگر هم می‌پرسیدی که مگر قرار است بعدها چه اتفاقی برایتان بیفتد، می‌گفتند نمی‌دانیم! اما همین ندانستن دقیقا ثابت می‌کرد که آنها ممکن است دست به هر کاری بزنند و برای خانواده‌های همیشه نگرانی که ما باشیم، همین ندانستن و احتمال‌های غریب و خطرناک نفس آدم را بند می‌آورد.
حالا چرا تمام این‌ها را گفتم؟ برای آنکه برسم به «بارکد»، فیلمی که می‌خنداند و به شکل عجیبی با دست گذاشتن روی همین شکل از نگرانی‌ها و رویاپروری‌ها مخاطبش را به خنده می‌اندازد. مثل یک روایت آرام و خطی، داستان دو دوست را تعریف می‌کند که می‌خواهند پول دربیاورند و قرار است برای خودشان کسی بشوند، یک روزی یک وقتی یک جایی. حتی شکل عشق و عاشقی‌هایشان هم مثل همان پسرهای 20 ساله‌ای است که گفتم. در 20سالگی است که فکر می‌کنی عشق دست‌وپایت را نمی‌بندد و بهت انگیزه بیشتر هم می‌دهد. در همین 20سالگی است که فکر می‌کنی می‌توانی عاشق هر کسی بشوی و اصلا جذابیت زندگی در همین است.
با توجه به قرائن و شواهد، پسرهای داستان «بارکد» هم در دهه 20 سیر می‌کنند، هرچند اصلا به رادان و کیایی نمی‌آید. بخشی از شوخی‌ها و خنده‌های فیلم در فضایی تکراری است و از «بیگ‌بنگ» آمده یا از شوخی‌های مصطلح. اگر عجیب است که کسی به اصغر فرهادی فحشی بدهد، در این فیلم شوخی‌اش بارها و بارها تکرار می‌شود. هردو خوره ماشین هستند، هردو فکر می‌کنند با این کارهای عجیب‌وغریبشان به نتیجه‌ای می‌رسند. یکی از آن‌ها اهل اینترنت است و دیگری بیشتر به دنیای واقعی دوروبرش نگاه می‌کند. در نقش دو احمق دوست‌داشتنی، نقش پت و مت را بازی می‌کنند و زبان می‌ریزند و ماشین جمع می‌کنند و حتی با باندهای تبهکار هم‌دست می‌شوند.
اما برای آنکه منطق داستانی راضی شود و انگیزه پیدا کند، باید به دنبال روایتی شادتر گشت. حالا پسرهای داستان دفترچه‌های خاطرات دخترها را می‌دزدند و آتلیه عکاسی‌شان را می‌چرخانند و در خانه‌ای که صاحبخانه‌اش از ایران رفته زندگی می‌کنند. مسئله در جایی شکل می‌گیرد که با خودت می‌گویی این خنده‌های از ته دل، این ثانیه‌های سرخوش، برای بیشتر آدم‌هایی که آن پسرهای 20 ساله را ندیده‌اند، یک جور مغناطیس رویاپرورانه و سرخوشانه است که باعث می‌شود موقع بیرون آمدن از سینما، لبخندی روی لب‌هایت بنشیند و بگویی: «عجب احمق‌هایی، علی‌الخصوص هردو نفرشان!» از این جهت می‌توان به «بارکد» نمره قبولی داد، می‌توان دیدنش را پیشنهاد کرد و نوشت که هنوز فیلم‌هایی پیدا می‌شوند که از زندگی روزمره و عادی ما چندان دور نشده‌اند و ما را به خاطر خودمان و آنچه دوروبرمان می‌بینیم به خنده می‌اندازند. خندیدن به خود را هم که می‌دانید، یکی از جذابیت‌های زندگی است.