از آژیر جنگ تا آغوش گرم
جنگها معمولاً با عددهای تلخ و گزارشهای رسمی روایت میشوند، اما لایه پنهانشان در جاهایی شکل میگیرد که کمتر دیده میشود؛ در اتاقهای روشن شیرخوارگاهها، جایی که کودکان هنوز معنای انفجار و آژیر را نمیفهمند و تنها به دنبال آغوشیاند که جهان کوچکشان را آرام کند. در همان روزهای پرآشوب جنگ دوازدهروزه، وقتی صحبت از تخلیه برخی مناطق تهران مطرح شد، شاید کمتر کسی به این فکر کرد که ساکنان کوچک شیرخوارگاهها چه سرنوشتی خواهند داشت. اما برای کارکنان بهزیستی، نخستین دغدغه همین کودکان بود؛ کودکانی که باید بیصدا و سریع از شیرخوارگاهها خارج میشدند تا در جایی امنتر روزهای بحران را پشت سر بگذارند. شیرخوارگاه آمنه نیز که در منطقه سه قرار داشت، از نخستین مراکزی بود که باید تخلیه میشد و زمان بسیار اندک بود.
پروندهها، لباسها، داروها و تختهای کوچک، همه در شتابی نفسگیر جمع شد تا کودکان به خودروهای سازمان منتقل شوند. قرار بود آنها را موقتاً به یکی از شعب مرکزی ببرند، اما فضای شیرخوارگاه شبیر برای تعداد زیاد کودکان کافی نبود. همانجا بود که سازوکاری از پیش تعریفشده معنای تازهای پیدا کرد؛ «طرح خانواده میزبان». طرحی که پیش از جنگ هم وجود داشت و هدفش این بود که کودکانی با وضعیت نامشخص سرپرستی بتوانند موقتاً در کنار خانوادهای داوطلب زندگی کنند و طعم آغوش، توجه و فضای خانگی را تجربه کنند. خانوادههای داوطلب بررسی میشدند و اگر شرایط لازم را داشتند، کودک تا زمان تعیین تکلیف نهایی—چه بازگشت به خانواده اصلی، چه سپرده شدن به بستگان و چه فرزندخواندگی—در کنار آنها زندگی میکرد.
اما در آن شبهای اضطراری، این طرح از یک برنامه حمایتی معمولی فراتر رفت. همان شب با خانوادههای میزبان تماس گرفته شد و همان شب کودکان یکییکی از شیرخوارگاه خارج شدند و به خانههایی رفتند که قرار بود برای مدتی سقف امنشان باشد. تا جایی که شیرخوارگاه تقریباً خالی شد و تنها شمار اندکی به دلیل شرایط پزشکی خاص امکان جابهجایی نداشتند. همزمان ساختمان شیرخوارگاه آمنه نیز از بحران آسیب دید، هرچند بعدتر بازسازی شد و دوباره به کار خود ادامه داد.
سالها بعد، پیش از شروع جنگ دوم، دوباره به آنجا سر زدم تا ببینم کودکان چه حالوهوایی دارند. در بخش سه تا شش سالهها، وقتی وارد اتاق بازی شدم، کودکان دواندوان به سمتم آمدند. نه اسباببازی میخواستند و نه خوراکی؛ فقط یک چیز: بغل. همان لحظه فهمیدم چرا مددکاران میگویند آغوش برای این بچهها حکم آرامبخش دارد. بعد از مدتی که کنار مددکاران نشسته بودم، دو دختر کوچولو سرشان را روی پایم گذاشتند و همانجا عروسکبازی کردند؛ صحنهای ساده اما عمیق که نشان میداد نزدیکی و تکیه دادن، برایشان معادل امنیت است. یکی از بچهها وقتی دید نگاهش میکنم جلو آمد، تعریفش را کردم و بلافاصله خودش را در آغوشم جا کرد و با صدای آرام گفت: «من خیلی دوستت دارم.»