جایگاه گرینلند در دوران جنگ سرد
در نقشههای کلاسیک، گرینلند همیشه شبیه یک حاشیه بوده است: لکهای سفید، دورافتاده، خاموش؛ جایی میان آمریکا و اروپا که بیش از آنکه «مسئله» باشد، «پسزمینه» است. اما تاریخ سیاست بینالملل بارها ثابت کرده که حاشیهها، وقتی سرد باشند، ناگهان داغ میشوند. کتاب Exploring Greenland دقیقاً درباره همین لحظههای داغ است؛ لحظههایی که یخهای قطب شمال نه مانع سیاست، بلکه بستر آن بودهاند.
این کتاب، برخلاف آنچه از عنوان شاعرانهاش برمیآید، نه یک سفرنامه است و نه آلبومی از مناظر یخی. این اثر مجموعهای از مقالات پژوهشی است که نشان میدهد چگونه گرینلند در دوران جنگ سرد، از یک سرزمین دورافتاده به یکی از کلیدیترین میدانهای رقابت ژئوپلتیک جهان بدل شد—و چرا هنوز هم چنین است.
یکی از ایدههای محوری کتاب این است که در گرینلندِ جنگ سرد، علم بیطرف نبود. هواشناسی، یخشناسی، ژئوفیزیک و حتی مردمشناسی، همگی در خدمت استراتژیهای نظامی قرار گرفتند.
آمریکا برای آنکه بتواند بمبافکنهایش را زودتر از شوروی به پرواز درآورد، باید رفتار یخها را میشناخت. برای ساخت رادارهای هشدار زودهنگام، باید جریانهای جوی قطب شمال را پیشبینی میکرد. و برای پنهان کردن موشکهای هستهای، لازم بود بفهمد آیا یخ «یاد میگیرد» یا نه. در اینجا علم دیگر ابزار کشف طبیعت نیست؛ ابزار مهار آینده است.
کتاب بخش مفصلی را به پایگاه هوایی توله (Thule Air Base) اختصاص میدهد؛ جایی در شمال غربی گرینلند که از دهه ۱۹۵۰ به یکی از مهمترین گرههای دفاعی آمریکا بدل شد.
توله فقط یک پایگاه نبود؛ چشم قطب شمال بود. رادارهای آن اولین جایی بودند که میتوانستند پرتاب موشکهای شوروی را تشخیص دهند. بهبیان ساده، اگر جنگ هستهای آغاز میشد، توله احتمالاً اولین جایی بود که «فهمیده بود».
اما توله فقط داستان فناوری نیست؛ داستان سیاست هم هست. دانمارک—مالک رسمی گرینلند—در ظاهر بیطرف بود، اما در عمل اجازه داد آمریکا یکی از حساسترین پایگاههایش را در خاک این سرزمین بنا کند. کتاب نشان میدهد که چگونه حاکمیت گرینلند، سالها پیش از آنکه موضوعی بومی باشد، موضوعی امنیتی بود.
شاید شگفتانگیزترین بخش کتاب، روایت پروژهای باشد که بیشتر به رمانهای علمی–تخیلی شباهت دارد: Camp Century.
شهری کامل، با راهروها، خوابگاهها، نیروگاه هستهای و آزمایشگاهها—همه زیر لایههای ضخیم یخ. هدف رسمی؟ پژوهش علمی. هدف واقعی؟ آزمایش امکان استقرار موشکهای هستهای زیر یخهای گرینلند. کتاب بهدقت نشان میدهد که این پروژه چگونه نمونه کامل منطق جنگ سرد است: پنهانکاری، خوشبینی فناوریک، و بیتوجهی به طبیعت و انسان بومی. یخها، برخلاف انتظار مهندسان، حرکت کردند. دیوارها ترک خوردند. و پروژهای که قرار بود آینده را تضمین کند، به خاطرهای مدفون بدل شد—البته نه کاملاً.
یکی از ارزشمندترین جنبههای کتاب، توجه آن به اینویتها (مردم بومی گرینلند) است.برای آنان، جنگ سرد نه یک تقابل ایدئولوژیک دوردست، بلکه تجربهای ملموس بود: جابهجایی اجباری، از دست رفتن زمینهای شکار، و ورود ناگهانی جهانی که دربارهشان تصمیم میگرفت، بیآنکه از آنان بپرسد.کتاب نشان میدهد که چگونه گرینلند، در دوران جنگ سرد، بیشتر «ابزار» بود تا «فاعل». اما همین تاریخ، بذر آگاهی سیاسی امروز را کاشت.
شاید مهمترین ارزش این کتاب برای خواننده امروز، پلی است که میان گذشته و حال میزند.رقابت امروز آمریکا، چین و روسیه بر سر گرینلند—از سرمایهگذاریهای معدنی تا پایگاههای نظامی و مسیرهای کشتیرانی—چیزی تازه نیست. این فقط پرده تازهای از نمایشی قدیمی است. یخها در حال آب شدنند، اما اهمیت گرینلند در حال انجماد نیست؛ در حال افزایش است. همان رادارها، همان مسیرها، همان منطق: هرکه قطب شمال را بفهمد، آینده را یک قدم زودتر میبیند.