چالشهای مطالعات فرودستی
مهدی مالمیر جامعهشناس
حوزه «مطالعات فرودستی»، بهعنوان پاسخی به فقدان صدای گروههای به حاشیه راندهشده، در دهههای اخیر جایگاه ویژهای در پژوهشهای اجتماعی یافته است. این حوزه با هدف بازنمایی تجربیات فرودستان و نقد روایتهای غالب، زمینهای را فراهم آورده تا داستانهایی که بهطور سنتی نادیده گرفته میشوند، به مرکز توجه قرار گیرند. اما در طول زمان، با وجود نیتهای مثبت و تغییرات مفهومی مهم، این حوزه با چالشهای جدی مواجه شده است؛ چالشهایی که اگر بهطور مؤثر مورد توجه قرار نگیرند، نهتنها مسیر تحولگرایانه آن را مسدود میکنند، بلکه خطر تخریب بنیانهای تحلیلیاش را نیز به همراه خواهند داشت.
یکی از این چالشها، «روایتگری ساده» است. در این رویکرد، پژوهشگر با جمعآوری تجربیات فردی فرودستان و نقلقولهای آنان، بدون آنکه آنها را در چارچوبی تحلیلی وسیعتر قرار دهد، به توصیف صرف میپردازد. این شیوه، گرچه باعث ثبت و بازنمایی صدای فرودستان میشود، اما درکی ساختاری از نظامهای ستم و نابرابری فراهم نمیآورد و از امکان تحول اجتماعی جلوگیری میکند. به عبارت دیگر، در این روند، پژوهشگر فقط به «چه» و «چطور» اتفاقات پرداخته و به «چرایی» و «علتهای ساختاری» آنها توجه نمیکند. نتیجه، تحلیلهای سطحی است که نمیتوانند به تغییرات واقعی و بنیادین منجر شوند.
چالش دیگر، «پوپولیسم آکادمیک» است. این خطر زمانی رخ میدهد که پژوهشگر خود را تنها بلندگوی بیطرف فرودستان میداند و از نقش فعال خود در تفسیر و تحلیل دادهها غافل میشود. در این وضعیت، پژوهشگر بهجای اینکه با یک رویکرد انتقادی به دادهها نگاه کند، خود را بهعنوان ابزاری برای بازگویی تجربیات فردی مییابد. این سادهانگاری، نهتنها از عمق تحلیلی فاصله میگیرد، بلکه حتی خودسانسوری و تکرار مکررات را به همراه میآورد. در نتیجه، هدف اصلی حوزه فرودستی مبهم میشود: آیا قرار است صدای فرودستان را صرفاً شنید، یا باید ساختارهایی که این فرودستیها را بهوجود میآورند، شفافسازی و تغییر داد؟
بازگشت به تحلیل طبقاتی، میتواند این چالشها را از میان بردارد. این تحلیل، برخلاف سایر رویکردهای فردی یا هویتی، توجه خود را به موقعیت عینی افراد در فرآیندهای اقتصادی معطوف میکند. تحلیل طبقاتی، بهعنوان یکی از ابعاد تحلیلی، به ما این امکان را میدهد که تجربیات فردی فرودستان را در ساختاری وسیعتر و نظاممند بررسی کنیم و بهجای توصیف صرف، علتهای بنیادین نابرابریها را جستوجو کنیم. این رویکرد نه تنها تحلیلهای هویتی را تکمیل میکند، بلکه توانمندی لازم برای درک و تغییر ساختارهای کلان اجتماعی را نیز فراهم میآورد.
چنین رویکردی، بر اساس شناخت ساختاری از مشکلات، به سیاستگذاری مؤثرتری میانجامد. در این نگاه، مشکلات اجتماعی، فرهنگی یا فردی، بهعنوان عوارض ساختاری و تاریخی تحلیل میشوند؛ نه بهعنوان مسائلی مستقل و منفرد.