printlogo


بوروکراسی علیه پژوهش اجتماعی
مهین داوری روزنامه نگار

در روزگاری که علوم اجتماعی بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر فروکاستن به تمرین‌های انتزاعی و بی‌اثر قرار گرفته‌اند، پرسش از «کارکرد اجتماعی پژوهش» دوباره به کانون بحث بازگشته است. فاصله‌ای که میان دانشگاه و جامعه افتاده، تنها شکافی معرفتی نیست. این فاصله، به‌تدریج به شکافی اخلاقی بدل شده است. در چنین فضایی، برخی پژوهشگران می‌کوشند مسیر دیگری را انتخاب کنند؛ مسیری که از دل میدان اجتماعی می‌گذرد، با فرودستان هم‌نفس می‌شود و نظریه را نه به‌مثابه نسخه‌ای از پیش‌نوشته، بلکه به‌عنوان ابزاری انتقادی و انعطاف‌پذیر به کار می‌گیرد. محمد یزدانی‌نسب، پژوهشگر حوزه فرودستی و عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی، یکی از همین صداهاست؛ صدایی که از ضرورت بازگشت جامعه‌شناسی به تجربه زیسته، اخلاق همدلی و شنیدن روایت‌های خاموش سخن می‌گوید.

نظریه بدون میدان کور است
یزدانی‌نسب، بحث را از جایی آغاز می‌کند که به باور او یکی از خطاهای بنیادین علوم اجتماعی معاصر در ایران شکل گرفته است: جدایی نظریه از میدان. او این گسست را پدیده‌ای جدید در تاریخ جامعه‌شناسی می‌داند و تأکید می‌کند که در سنت کلاسیک این علم، نظریه و واقعیت اجتماعی همواره در پیوندی زنده و انتقادی قرار داشته‌اند. از نگاه او، فروکاستن پژوهش به گردآوری داده‌های خام، بدون چشم‌انداز نظری، پژوهش را به توصیفی سطحی تقلیل می‌دهد؛ همان‌قدر که نظریه‌پردازیِ منفک از واقعیت، به تولید مفاهیمی انتزاعی و بی‌ریشه منجر می‌شود.
او نظریه را «چراغ راه تحلیل» می‌خواند، اما هشدار می‌دهد این چراغ اگر بی‌توجه به زمینه روشن شود، می‌تواند مسیر را منحرف کند. بسیاری از نظریه‌های مسلط علوم اجتماعی، خاستگاهی غربی دارند و بدون بازاندیشی انتقادی، توان توضیح پیچیدگی‌های جامعه ایران را ندارند. یزدانی‌نسب با اشاره به مفهوم «قدرت و مقاومت»، توضیح می‌دهد که چگونه ادبیات نظری رایج، فرودستان را همواره در مقام کنشگرانی مقاوم تصویر می‌کند، در حالی که داده‌های میدانی در ایران، واقعیتی چندلایه‌تر را نشان می‌دهد. در تجربه او، یک فرد ممکن است در موقعیتی، مقاومت و در موقعیتی دیگر، ناخواسته به بازتولید نابرابری تن دهد یا عمیقاً احساس بی‌قدرتی کند.
از این منظر، میدان نه صرفاً محل آزمون نظریه، بلکه فضایی برای به چالش کشیدن آن است. یزدانی‌نسب تأکید می‌کند که هیچ‌گاه از نظریه همچون شابلونی ثابت استفاده نمی‌کند. به باور او، این داده‌های میدانی هستند که در نهایت نظریه را ارزیابی می‌کنند و پژوهشگر را وادار می‌سازند از چارچوب‌های ازپیش‌تعیین‌شده فراتر برود. جامعه‌شناسی، در این معنا، دانشی زنده است که تنها در تماس مداوم با واقعیت اجتماعی معنا پیدا می‌کند.

بوروکراسی علیه خلاقیت اجتماعی
پژوهش در حوزه فرودستی، تنها با چالش‌های معرفتی مواجه نیست. این مسیر، از موانع نهادی و ساختاری نیز خالی نیست. یزدانی‌نسب اگرچه از مواجهه مستقیم با محدودیت‌های امنیتی سخن نمی‌گوید، اما همواره از سایه «حساسیت و بازخواست احتمالی» آگاه بوده است. راهبرد او برای عبور از این وضعیت، پرهیز آگاهانه از بوروکراسی رسمی و ورود مستقیم به میدان بوده است؛ تصمیمی که به باور او، هم از اتلاف زمان جلوگیری می‌کند و هم حساسیت‌های غیرضروری را کاهش می‌دهد.
اما نقد اصلی او متوجه ساختار نهادهایی است که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با مسئله فرودستی سروکار دارند. از نگاه یزدانی‌نسب، این نهادها اغلب تحمل مواجهه با پژوهش‌های انتقادی را ندارند و چارچوب‌های اداری ثابت، امکان حمایت از ایده‌های خلاقانه را سلب می‌کند. روایت او از تجربه ارائه یک پروپوزال پژوهشی به وزارت کشور، نمونه‌ای گویا از این بن‌بست نهادی است؛ جایی که با وجود استقبال اولیه، پاسخ نهایی این بوده که چنین پژوهشی در چارت اداری تعریف نشده است!
این «تعریف نشدن»، به‌زعم او، نه یک مشکل جزئی، بلکه نشانه‌ای از یک معضل ساختاری عمیق است. یزدانی‌نسب با طرح پرسشی بنیادین می‌گوید که اگر هدف یک نهاد، کاهش نابرابری و بهبود وضعیت فرودستان است، چرا باید آیین‌نامه‌ها و رویه‌های ثابت، مانع تحقق همین هدف شوند؟ از نگاه او، بوروکراسی زمانی به ضد خود تبدیل می‌شود که به جای تسهیل مأموریت سازمان، خلاقیت و اثرگذاری را مسدود کند. در چنین شرایطی، پژوهش اجتماعی نه‌تنها پشتیبانی نمی‌شود، بلکه به حاشیه رانده می‌شود.

اخلاق شنیدن صداهای خاموش
در میان همه این بحث‌های نظری و نهادی، شاید مهم‌ترین بخش نگاه یزدانی‌نسب به پژوهش، تأکید او بر اخلاق پژوهش باشد. برای او پژوهش میدانی پیش از آنکه یک فرایند فنی باشد، یک رابطه انسانی است؛ رابطه‌ای که بر همدلی، اعتماد و زبان مشترک استوار می‌شود. او معتقد است هر طبقه اجتماعی، زبان خاص خود را دارد و بدون یافتن این زبان مشترک، هیچ داده معناداری تولید نخواهد شد.
یزدانی‌نسب که خود تجربه زیسته‌ای نزدیک به فرودستان دارد، گاه از این تجربه برای شکستن فاصله میان محقق و سوژه استفاده می‌کند. روایت او از گفت‌وگو با کارگران ساختمانی نشان می‌دهد که چگونه اشاره به تجربیات شخصی کارگری، فضا را از حالت رسمی و بسته خارج می‌کند و امکان گفت‌وگویی صمیمی را فراهم می‌آورد. در چنین فضایی، مصاحبه دیگر صرفاً ابزار جمع‌آوری داده نیست، بلکه به مجالی برای بیان تجربه‌های سرکوب‌شده بدل می‌شود.
او خود را «گوش شنوا»ی کسانی می‌داند که در ساختار اجتماعی صدایی ندارند. یزدانی‌نسب صریح می‌گوید که پژوهشگر قرار نیست و نمی‌تواند مشکلات فوری سوژه‌هایش را حل کند، اما همین شنیده شدن، خود واجد اثر است. به گفته او، بسیاری از مشارکت‌کنندگان پس از گفت‌وگو احساس سبکی می‌کنند؛ گویی روایت رنج، خود نوعی التیام موقت به همراه دارد. از همین رو، او مسئولیت اجتماعی پژوهشگر را نه در مداخله مستقیم، بلکه در ثبت، تحلیل و بازنمایی صادقانه این صداهای خاموش می‌بیند.
این پژوهشگر حوزه فرودستی با نگاهی واقع‌گرایانه اذعان می‌کند که پژوهش‌هایش تأثیر محسوسی بر کاهش فرودستی در سطح کلان نداشته‌اند. فرودستی، به باور یزدانی‌نسب، همچنان در حال تعمیق و گسترش است؛ امری که آن را به اولویت نداشتن این مسئله در میان تصمیم‌گیران نسبت می‌دهد. با این حال، این واقعیت نه‌تنها انگیزه او را کاهش نداده، بلکه عزمش را برای ادامه مسیر راسخ‌تر کرده است. برای او، پژوهش اجتماعی عرصه پیوند دانش آکادمیک با تعهد اخلاقی است؛ تلاشی برای ساختن پلی میان جهان مفاهیم و جهان زندگی‌های فراموش‌شده. جامعه‌شناسی، در این معنا، زمانی زنده می‌ماند که بتواند همچنان به میدان بازگردد و شنیدن را بر سخن گفتن مقدم بدارد.