در یکی از شبکههای اجتماعی، مطلبی خواندم که مفهوم آن را در این سالهای کارکردنم، بهخوبی لمس کردهام. «افراد پرکار، شادترند. مغز انسان، از بطالت خوشش نمیآید. به همین خاطر، هر وقت مشغله کاری فرد بیشتر میشود، مغز برای قدردانی از زحماتی که انجام داده، دوپامین -هورمون شادی- ترشح میکند.» هر چه بهروزهای پایانی سال نزدیک میشویم، مردم بیشتر به فکر ساختوساز و نوکردن خانههایشان میافتند. به همین خاطر، بازار مسکن، کمی از خواب زمستانی بیدار شده. ساختمان ما هم دوباره جنبوجوش قبل را از سر گرفته. دوستان کارگری که به علت بیکاری و کمبودن کارهای این چندماهه، برای کار به ساختمانها و شهرهای دیگر رفته بودند، یکییکی به ساختمان میآیند و تجدیددیدار میکنیم. صبحانههای کارگری، به رونق گذشته برگشته و بهنوعی همهچیز عالی و حال همه خوب است. اینجاست که جملهای که در بالا ذکر کردم، بهخوبی مصداق پیدا میکند. این مدت که کارها کم و ساختمان، نیمهتعطیل بود، همهجا رنگ رخوت و سستی به خود گرفته بود. بچههای ساختمان، بیروحیه و غمگین بودند. بهندرت خندهای زورکی، کنج لبشان مینشست. این را خوب میدانیم که ماه بعد، آرزوی استراحتکردن و لحظهای آسایش را خواهیم داشت، اما واقعا بیکاری، ما را به سمت اضمحلال روانی میبرد و از شادی و خوشحالی، دور میکند. همانطور که گفتم، ساختمان درحال ساخت ما، دوباره بهروزهای فعال قبل برگشته. خوشبختانه چند نفر از صاحبان واحدها، به فکر تکمیل خانههایشان افتادهاند، تا بتوانند برای سال نو در خانه خودشان باشند. صدای ابزار و ادوات ساختمانی و همهمه کارگران، کل ساختمان را فراگرفته؛ صداهایی که علیرغم ایجاد آلودگی صوتی، برای کارگران، نوید رزق و روزی است و بهنوعی گوشنواز. در همین ابتدای کار، یک زوج نسبتا جوان، به فکر تزئینات و به قول ما کارگران، نازککاری واحدشان افتادهاند. زوجی که بههیچعنوان، اخلاقمدار نیستند. در زندگی من، همیشه اخلاق، در اولویت بوده و سعی کردهام به اصول اخلاقی پایبند باشم. در ساختمان ما هم خوشبختانه دوستان کارگر، عموما آدمهای اخلاقگرایی هستند و کمتر شاهد مشاجرههای تندی بودهایم. اما این زوجی که هفته قبل برای آنها کار میکردیم، متاسفانه با وجود کارمندبودنشان، بههیچوجه احترام همدیگر را نگه نمیداشتند. ما هم مجبور شدیم کارهایی را که انجام داده بودیم، تخریب کنیم تا دوباره باب میل و سلیقه جدیدشان، از نو بسازیم.