printlogo


زیر پوست شهر-127
برف کهنه
نسرین ظهیری

چشم‌های آدم‌برفی، جا مانده روی کپه‌های برف هنوز. ملکه‌خانم، با دوازده خاک‌انداز آمده و مدام، طول و عرض کوچه را ورانداز می‌کند. خورشید، تازه می‌تابد؛ کم‌زور و کم‌رنگ. سرما می‌پیچد روی برف‌های یخ‌زده و کوچه، سگ‌لرز می‌زند. ملکه‌خانم کمی دست‌دست می‌کند. حالا عروسش هم می‌آید سر کوچه و چادرش را می‌کشد روی شکمش. عروس، حامله است. ملکه‌خانم، عروس را تیز نگاه می‌کند: «تو کجا آمدی توی این یخ‌ها؟ دیروز زمین خوردی، بس نبود؟ برو من کار دارم؛ کارم را انجام می‌دهم و زود می‌آیم.»ملکه‌خانم، هوا را می‌پاید. برف‌ها یخ زده‌اند و هم‌کوچه‌ای‌ها، با احتیاط، روی یخ‌ها پامی‌گذارند. جلوی هر دوازده ساختمان آپارتمانی کوچه، برف‌های دو روز پیش، یخ زده‌اند و صاحب‌خانه‌ها حتی برای خودشان، جای پا باز نکرده‌اند. هفت صبح سردی است و بچه‌ها از ترس، بی‌خیال بخارهای نفس‌شان شده‌اند و از سُرخوردن می‌ترسند. ملکه‌خانم راه می‌افتد، در یکی‌یکی خانه‌ها را می‌زند. خاک‌انداز فلزی را تعارف می‌کند. از دور، معلوم نیست چه می‌گوید، ولی انگار چک و چانه می‌زند و یادشان می‌دهد که چگونه با خاک‌اندازها، جلوی خانه را تمیز کنند تا سر نخورند. بعضی‌ها با لبخند گوش می‌دهند؛ بعضی‌ها انگار خوش‌شان نیامده، خاک‌اندازها را با اکراه می‌گیرند و فکر می‌کنند که پیرزن، یک تخته‌اش کم است. دوازده خاک‌انداز، تمام می‌شود. ملکه‌خانم، همان‌طور که با ملاحظه رفته، با ملاحظه برمی‌گردد و خودش با خاک‌انداز می‌افتد به جان یخ‌های کوچه و همان‌طور که نفس‌نفس می‌زند، غرغر می‌کند: «از بس که برف نیامده، مردم یادشان رفته که باید برف کوچه را همان روز برفی جمع کنند و به فردای یخبندان نیندازند. نمی‌دانند که نباید بگذارند برف، کهنه شود.»همسایه‌ها یکی‌یکی می‌آیند و با خاک‌انداز مرحمتی، می‌افتند به جان برف و یخ‌ها. خورشید، کمک می‌کند. بچه‌ها که از مدرسه تعطیل می‌شوند، راه‌شان باز شده و برف‌ها، کنار دیوارها تلنبار شده‌اند. کسی حواسش به چشم‌های آدم‌برفی نیست. یکی از بچه‌ها، دکمه‌های سیاه را از میان برفاب‌ها برمی‌دارد و به دوستش می‌گوید: «دوباره لازم‌شان داریم برای برف بعدی.»