خانهای برای رؤیاهای کوچک
مهین داوری روزنامه نگار
در جنوب تهران، جایی در سایه دود و دیوار، خانهای هست که نه با سیمان و آجر، بلکه با اعتماد ساخته شده؛ خانهای برای بچههایی که آرزوهایشان نه در دفتر مشق، که در دل مهربانیها نوشته میشود. آنجا، جایی به نام «خانه کودک شوش» است که زندگی را به زبان کودکان بازنویسی میکند. خانه کودک شوش، مأمن کودکیهای رنگی در دل خیابانهای خاکستری است.
رؤیاهایی ساده اما عمیق
دیوارها خستهاند، کوچهها ترکخورده، و هوا هنوز بوی دود دارد. اما لابهلای صداهای گرفته و پنجرههای زنگزده، جایی هست که لبخند، واژهای غریبه نیست. رد گچهای رنگی روی انگشتان کوچک، نجوای آرام معلمی که نامها را با احترام صدا میزند و ضرباهنگ نفسهای شادِ وسط بازی، پردهای دیگر از واقعیت شوش را نشان میدهد. در این تکه از شهر، کودکی هنوز زنده است، با آرزوهایی که از لابهلای درد، راه خود را باز میکنند.
زهرا شیروانی، دختر ۱۴ سالهای که در خانه کودک شوش روزهایش را میگذراند، وقتی درباره ابرقهرمان محبوبش میپرسی، بیدرنگ نام «سوپرمن» را میآورد. اما دلایلش ساده نیست؛ او میخواهد از کشورش دفاع کند. زهرا با صدایی گرم و نگاهی صادقانه از آرزویش میگوید: کمک به فقرا، خوشحال کردن دوستان و آموزش طناببازی به آنهایی که نمیدانند. برایش شادی، طعمی دارد شبیه کلوچه و رنگی دارد به رنگ میوهای تازه.
کمی آنسوتر، شیما دلآرام ایستاده، ۱۳ساله؛ آرام و سرشار از ایدههایی فراتر از سنشاش. برخلاف زهرا، شیما نمیخواهد به کسی دیگر تبدیل شود. او آرزو دارد خدا به او قدرتی ویژه دهد تا کشورش را آباد کند. او برای همه کودکان آرزو میکند که درس بخوانند و کمک به دیگران را بیاموزند؛ حتی اگر خودش غمگین باشد.
قهرمانانی با دلهایی بزرگ
در خانه کودک شوش، هیچ آرزویی، زیادی بزرگ یا بیش از حد کودکانه نیست. علی عادلی، نوجوان ۱۲ ساله، رؤیای تبدیل شدن به «مرد عنکبوتی» را در سر دارد، اما نه برای هیجان، بلکه برای کمک به مردم و به دام انداختن دزدان. او تیم بارسلونا را دوست دارد و از پیروزیهایش شاد میشود، اما آنچه او تعریف میکند، امیدی است که در دلش نسبت به آینده تمام کودکان دارد.
پناه امینی، پسر ۱۱ ساله، رؤیایی دارد که از جنس زمان است؛ نه پرواز، نه قدرت بدنی. او میخواهد «زمان را نگه دارد» تا از مرگ و تصادف و رنج جلوگیری کند. پناه نمیخواهد قهرمان تنها باشد، میخواهد آموزگار شود، اگر حتی به یک کودک کمک کند خواندن را بیاموزد، همین کافیست. شادیاش ساده است: بازی فوتبال با یک توپ خوب، دویدن با دوستان، و خندیدن از ته دل.
اما شاید درخشانترین تصویر از همدلی و مسئولیت را رؤیا امیری، دختر ۱۲ ساله، ترسیم میکند. او میخواهد «سگ نگهبانی» باشد که از دیگران مراقبت کند. خواستهاش تنها نجات دیگران نیست، بلکه بازگرداندن کودکان آواره به خانههایشان، به امنیت. رؤیا نهتنها کمک میکند، بلکه به نشانهای از اندیشههای بزرگ انسانی در وجودی کوچک بدل شده است.
شادی در چیزهای کوچک
در پایان این زنجیره شیرین، نازنین رحمانی، ۱۱ ساله، با لحن خجول اما دلگرمکنندهای از رؤیاهایش سخن میگوید: تبدیل شدن به «دختر کفشدوزکی» با لباس رنگارنگ و توانایی پرواز.
او در تنهایی نقاشی میکشد، نفسی عمیق میکشد، به دیگران کمک میکند و اگر روزی بتواند کاری برای کسی انجام دهد، میخواهد باری از دوش دیگری بردارد، یا خرید مادرش را انجام دهد. میان همه این خواستهها، دلخوشی بعدازظهرها با دوستش و بازی «وسطی» بهقدر تمام رؤیاهای بزرگ دنیا ارزشمند است. خانه کودک شوش، بیش از یک فضای آموزشی است؛ جایی است که کودکان در آن تمرین میکنند چگونه مهربانی را فرا بگیرند، چطور دست در دست یکدیگر بگذارند و چطور از دل سختترین کوچهها، به آسمان خیره شوند. مربیان داوطلب، کارگران فرهنگی بیسروصدا و دلسوزانی که در پس این حرکتند، خوب میدانند بذر امید چگونه کاشته میشود.
این خانه، خانهی کودکانی است که شاید در محلهای فراموششده به دنیا آمدهاند، اما قلبشان یاد گرفته که بزرگتر از خیابانها و سقفهای کوتاه شوش بتپد. اینجا جاییست که انسان بودن، از دوران کودکی آغاز میشود؛ از بخشیدن خون، هدیهدادن نمره ۲۰، یا از آرزوی برگرداندن زمان برای نجات یک جان.
در دنیایی که رؤیاهای بزرگ اغلب در هیاهو گم میشوند، خانه کودک شوش یادمان میآورد که گاه یک توپ، یک لبخند یا حتی دستی که بار سنگینی را از روی زمین برمیدارد، کافی است تا جهانی بهتر را بسازیم.