روایت دوم
روزهای انقلابی ما
خاطرهای که نقل میشود و شنیدنش از سکه نمیافتد، خاطره روزهای شلوغی انقلاب است. روزهایی که مرد و زن و پیر و جوان در خیابان شعار میدادند، روزهایی که همه برای رسیدن به یک هدف در کنار هم حضور داشتند. همان روزها بود که احساس یکی بودن و یکی شدن برای یک ملت تبدیل به آرمان شده بود. این خاطره را اما بهگونهای دیگر و با جزئیاتی بیشتر بخوانید از زبان یکی از خوشصحبتترین آدمهای دوروبرم، درباره روزهایی که یکی شدن آدمها عجیب به نظر نمیرسید. «فضای انقلاب جوری بود که کمتر کسی به تفاوتها فکر میکرد. یعنی اگر شما دو آدم پیدا میکردید، با ویژگیهای کاملا مختلف، که یکی سنتی باشد و دیگری مدرن، یکی فقیر باشد و یکی پولدار، حتما سر یک مسئله با هم توافق داشتند و آن، انقلاب بود.» همان زمان بود که آدمها با هم وارد صحبت میشدند و به جای اینکه درباره نقاط اختلاف صحبت کنند، از اشتراکشان میگفتند. از تازهترین اتفاقهای انقلاب، از اینکه چه کسی چه حرفی زده است. «نسل جوانتر مثلا آن سالی که ایران به جامجهانی رفت، آن مقدار شیرینی که پخش شد و آن حجم از مهربانی که وجود داشت را به چشم دیدهاند. در روزهای انقلاب، آن یک روز، یک دوره زمانی بود. کمتر پیش میآمد گفتوگویی در خیابان ببینید که غیرسیاسی باشد. آدمها از شنیدههایشان میگفتند و سر شایعه بودن یا نبودن یک خبر بحث میکردند. بعضیها تا صبح همان روزی که شاه از ایران رفت، این خبر را شایعه میدانستند.» بعد از آن دوران، راوی کمتر خاطرهای آنقدر سرشار از مهربانی به خاطر دارد، همین مورد اخیر، انتخابات سال 92 بود. اتفاقی که باعث شد تا آدمها دوباره احساس کنند یکی شدهاند. در چنین زمانهای، «امید به دل آدمها مینشیند و وقتی درباره سادهترین اتفاقها هم حرف میزنند، برق شادی در چشمهایشان دیده میشود».
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




