تصویر اول؛ به وقت مریضی
مادرها وقت مریضی بچههایشان قویتر عکسالعمل نشان میدهند. نه آنکه ناراحت نباشند یا دلشان به رحم نیاید، اما قویتر از پدرها رفتار میکنند. پدرها در چنین موقعیتی تبدیل به کودک میشوند، جوری برایت دلسوزی میکنند که باورش مشکل است. یعنی اگر ساعت 11 شب در تب بسوزی و بگویی بستنی میخواهی، مادرها سرت را گرم میکنند و در این باره که بستنی اصلا برایت خوب نیست با تو صحبت میکنند، میگویند: «سوپ را برایت گرم کنم؟» اما اگر پدر آن دوروبرها باشد، قطعا بلند میشود و میرود بستنی میخرد یا بستنی را از فریزر درمیآورد. به خاطر تو با مادر یکهبهدو میکند و آخر سر هم بستنی را به دستت میرساند. او معمولا همدست خوبی در دوره مریضی است، ربط چندانی هم به شدت مریضی ندارد. انگار درون پدرها جوری برنامهریزیشده که میخواهند با تمام قدرت و توان از تو محافظت کنند و آنچه میخواهی به دستت برسانند. به همین خاطر کاری به کار این ماجرا ندارند که آنچه میخواهی چقدر برایت خوب است یا بد، آنها فقط به تو فکر میکنند. از این منظر شانس آوردهایم که مادرها هم در خانه هستند، وگرنه چه کسی بود که ما را از دست خودمان و پدرهایمان نجات دهد؟
تصویر دوم؛ به وقت بیحوصلگی
بهترین همبازی جهان هستند و در این جمله هیچ شکی نیست. فقط باید کمی سرحال باشند، یا خستگی روز کاری از تنشان بیرون آمده باشد، آنوقت میشوند بهترین همبازی جهان. میتوانند ساعتها پای منچ و مارپله وقت بگذارند. بنشینند پابهپای تو کارتون ببینند و سربهسرت بگذارند. وقتی حوصلهات سر رفته از خانه و دلت میخواهد به یک بهانه از خانه بیرون بزنی، همین پدرها هستند که تو را دعوت میکنند به تماشای یک مسابقه فوتبال. معمولا تفریحی در آستین دارند، بعضی وقتها تفریحشان حتی ترسناک هم میشود: «منم حوصلهام سر رفته، بریم انباری رو تمیز کنیم؟» توانایی خاصی که در یک جا ننشستن دارند، آنها را تبدیل به بهترین همبازی جهان میکند. ارتباطی هم به سن و سالشان ندارد، چه پیر باشند و چه جوان، آمادهاند برای اینکه یک تغییری در خانه بدهند و میتوانند در تمام این موقعیتهای متفاوت تو را با خود شریک کنند. برای همهمان پیش آمده دیگر، در یک عصر بیحوصله و کسلکننده، پدر پیشنهاد داده شام را بیرون از خانه بخوریم، مادر وارد جدل شده که «پول نداریم و نمیخواهد و الان یک چیزی درست میکنم»، اما ما همه امیدواریم که پدر برنده شود و پدر برنده میشود و میگوید: «حالا عیب ندارد، فقط امشب است، میرویم یک جای ارزان.»
تصویر سوم؛ به وقت محبت
محبت کردن پدرها زمین تا آسمان با محبت مادرها متفاوت است. مادرها همان کسانی هستند که مینشینند با تو صحبت میکنند که چطور از پس حل مشکل بربیایی و میگویند که چه چیزی بگو و چه چیزی نگو و خلاصه مینشینند با تو به همفکری کردن، اما پدرها اصلا اعتقادی به این ماجرا ندارند. آنها در چنین موقعیتی، در پاسخ به دومین جمله تو میگویند: «میخواهی خودم بیام حرف بزنم باهاش؟» این طرف مقابل، میتواند مدیر مدرسه باشد، یا استاد دانشگاه، یا حتی نامزدت. در این ماجرا هیچ شکی نیست که پدرها میخواهند بهترین اتفاق برای تو بیفتد و برای همین، همیشه اعلام حضور میکنند. اگر خودشان هم نرسند و نتوانند بیایند، قطعا تشر میزنند به مادر که «چرا نمیروی ببینی ماجرا چیه؟» به همین خاطر است که حتی اگر 40ساله باشی، باز هم نیاز به پدر را حس میکنی که وقت محبت کردن، اعلام حضور کند و بگوید که هست. محبت کردن پدرها با یکجور دستپاچگی همراه است که جذابشان میکند. در هول و ولا میافتند، تمام ذهن و زندگیشان از دستشان درمیرود، فقط برای آنکه تصمیم گرفتهاند خودشان را بروز دهند و به تو بگویند که دوستت دارند.
تصویر چهارم؛ به وقت آشپزی
«خودم برایتان یک غذایی درست میکنم که انگشتهایتان را هم بخورید.» وای به زمانی که این جمله گفته شود.
تو باید در لحظه زیر فرش قایم شوی، وگرنه هر ثانیه صدایت میکند که «آن ماهیتابه را بده به من»، «تخممرغها را کجا گذاشتید؟» و مادر هم در حال لرزیدن است که «الان آشپزخانه را به هم میریزی!»، «خودم درست میکنم»، «چرا اینقدر ظرف کثیف میکنی؟» شما در چنین لحظاتی متوجه میشوید که وقتی پدر میخواهد برای شما املت درست کند، تمام ظرفهای آشپزخانه از کمدها بیرون آمدهاند. حتی دیده شده که یک مرتبه، آبکش پلاستیکی هم کثیف شده! از پدر خانه پرسیدهاند میخواستی املت درست کنی، با آبکش چه کار داشتی؟ گفته: «میخواستم زرده و سفیده را جدا کنم.» یعنی کار را به جایی میرسانند که تمام خانه را باید از نو شست و رفو کرد و به سروسامان رساند، فقط برای اینکه پدر تصمیم به آشپزی گرفته. در مرحله بعد هم میتوانند روغن را آنچنان به غذا اضافه کنند که مسلمان نشنود، کافر نبیند. میتوانند تمام اصول تغذیهای که مادر در تمام این سالها ساخته، زیر سوال ببرند و معمولا غذایی که درست میکنند یا آنقدر نمک دارد که برای سلامتی مضر است، یا آنچنان روغن دارد و یا چشمتان روز بد نبیند، از فلفل لبریز شده. اما آنچنان با عشق این کار را میکنند که هیچکس جرئت ندارد حرفی بزند.
تصویر چهارم؛ به وقت آشپزی
«خودم برایتان یک غذایی درست میکنم که انگشتهایتان را هم بخورید.» وای به زمانی که این جمله گفته شود.
تو باید در لحظه زیر فرش قایم شوی، وگرنه هر ثانیه صدایت میکند که «آن ماهیتابه را بده به من»، «تخممرغها را کجا گذاشتید؟» و مادر هم در حال لرزیدن است که «الان آشپزخانه را به هم میریزی!»، «خودم درست میکنم»، «چرا اینقدر ظرف کثیف میکنی؟» شما در چنین لحظاتی متوجه میشوید که وقتی پدر میخواهد برای شما املت درست کند، تمام ظرفهای آشپزخانه از کمدها بیرون آمدهاند. حتی دیده شده که یک مرتبه، آبکش پلاستیکی هم کثیف شده! از پدر خانه پرسیدهاند میخواستی املت درست کنی، با آبکش چه کار داشتی؟ گفته: «میخواستم زرده و سفیده را جدا کنم.» یعنی کار را به جایی میرسانند که تمام خانه را باید از نو شست و رفو کرد و به سروسامان رساند، فقط برای اینکه پدر تصمیم به آشپزی گرفته. در مرحله بعد هم میتوانند روغن را آنچنان به غذا اضافه کنند که مسلمان نشنود، کافر نبیند. میتوانند تمام اصول تغذیهای که مادر در تمام این سالها ساخته، زیر سوال ببرند و معمولا غذایی که درست میکنند یا آنقدر نمک دارد که برای سلامتی مضر است، یا آنچنان روغن دارد و یا چشمتان روز بد نبیند، از فلفل لبریز شده. اما آنچنان با عشق این کار را میکنند که هیچکس جرئت ندارد حرفی بزند.
تصویر ششم؛ به وقت یادگیری
یکی دیگر از ویژگیهای پدرها این است که میتوانند برای تو ساعتها درباره یک مسئله صحبت کنند و برای آموزش تو از هیچچیز کم نمیگذارند. مثلا اگر حس کنند که باید در زندگیتان بلد باشید پنچری لاستیک را بگیرید، بارها درباره اهمیت این مسئله صحبت میکنند و گاهی نگاهشان جنسیتی هم میشود. معمولا در انتهای آموزش به دخترشان میگویند؛ هرجا لاستیک ماشین پنچر شد به خودم زنگ بزن و به پسرهایشان میگویند؛ این را بلد باش، درس زندگی است. آنها معمولا میتوانند همه اتفاقهای جهان را به درس زندگی ربط بدهند؛ هر جمله سادهای را، هر اتفاق عجیبی را. اگر پرکاربردترین جمله در میان پدرها را بخواهید پیدا کنید، به این جمله میرسید: «گوش کن ببین چی میگم؛ اینا درس زندگیه.» و در اکثر مواقع خودشان حرف خودشان را نقض میکنند و میگویند: «اگر لازم شد، زنگ بزن من میام.» و آن لحظه که این جمله را میگوید نه مرخصی گرفتن برایش مهم است، نه صاحبکار سختگیر، نه پایش که درد میکند. به همین خاطر است که میشود قهرمان زندگی آدم، قهرمان دوستداشتنی و محبوب که مدام میخواهد به آدم درس زندگی بدهد و همیشه هم ناراضی است و فکر میکند برای بچه کم وقت گذاشته و سر تکان میدهد و تاسف میخورد.
تصویر هفتم؛ به وقت هدیه
حالا ما با چنین مختصاتی در آستانه روز پدر، همیشه برایمان این سوال پیش میآید که او چه چیزی لازم دارد و از دیدن چه چیزی خوشحال میشود. هر سال به خودمان میآییم و متوجه میشویم هیچ نیازی را از زبان او نشنیدهایم. نشنیدهایم که بگوید چقدر به یک پیراهن آستینبلند مردانه سفید نیاز دارد، یا نشنیدهایم که بگوید کفشهایی که خریده پایش را اذیت میکند. نشنیدهایم تا از تمام آن چیزهای ضروری با ما صحبت کند، به همین خاطر سرگیجه میگیریم بین تمام گزینههای خرید؛ از خودنویس و رواننویس تا جوراب و پیراهن. میخندیم که آخر سر باید برایش جوراب بگیریم، اما درحقیقت او بابت هر هدیهای نوعی از خوشحالی را بروز میدهد که انتظار نداریم. فقط کافی است همین امسال به او جوراب هدیه بدهید، آنچنان با شوخی و خنده و تشکر و محبت به شما عکسالعمل نشان میدهد که انگار برایش ماشین آخرینمدل خریدهاید. جوری حرف میزند انگار اگر شما جوراب نخریده بودید، او همین فردا صبح اولین کاری که انجام میداد خرید جوراب بود. به همین خاطر است که ما تشویق میشویم و هر وقت نمیدانیم باید چه چیزی بخریم، جوراب را بهعنوان گزینه محبوب کادوپیچ میکنیم.